حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد!
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|

همیشه وقتی مهمونیها تموم میشه.حس غریبی دارم... چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه... خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس میکنم نتونستم... یعنی سال بعد هم مارو دعوت میکنی؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|

آخه چراااااااا دوباره مدرسه ها اومد؟؟؟؟؟؟ چه حالی میکردیم تو این تابستونیها!!!! حالا باز دوباره باید سگ دو بزنیم.ای خداااااااا من چه قدر از درس و مدرسه بدم میاد. چه زندگی توی تابستون قشنگ میشه. این تابستونو هیچ وقت یادم نمیره چون با شما بچه های دوست داشتنی اشنا شدم و اولین باری بود که وبلاگ میساختم. الان دیگه خیلی کمتر باید اپ کنم حالا منم اپ نکنم.شما بیمعرفت نباشید. نظر یادتون نره هاااا!!!!!!! این
![]()
![]()
![]()
تقدیم به همه ی شما که منو یادتون نمیره و میاید این جا نظر میدید.
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط صدف دریا
|


توی این شبها
اگه دلتون شکست
اگه دستاتون آسمونی شد
اگه چشماتون بارونی شد
به یاد من هم باشید!
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط صدف دریا
|

تو که اهسته میخوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن!
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|


سلام.شبهای قدر نزدیکه.
شبای سرنوشت سازی که اگه دعات قبول شه.
حاجتتم براورده میشه. توی این شبا بهترین کار دعا کردن و توبه کردنه.
یادت نره خیلیها الان تو تخت بیمارستان خوابیدن
و منتظر دعای شماها هستن.
پس دستت و ببر بالا براشون تا میتونی دعا کن
و با قران گذاشتن روی سرت
به خدا بگو خدایا من اگه تاحالاش خیلی گناه کردم
از این به بعد میخوام زیر سایه ی این کتاب گناه و بزارم کنار.
بچه ها این شبا رو دست کم نگیرید. تا میتونید دعا کنید.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط صدف دریا
|

فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتی. من راستشو!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|

بازم سلام.
خوبید؟خوشید؟ نماز روزه هاتون قبول. تابستونم که گذشت و بوی بد مدرسه ها کم کم داره از راه میرسه. از نظر من که این تابستون خیلی زود گذشت. نمی دونم شاید چون خیلی بهم خوش گذشته برام زود تموم شد. ولی ناراحتم.دوست ندارم زود تموم شه. اصلااااااااااا حال مدرسه رو ندارم. خب بگذریم. زیاد حرف زدم.حالا که تا این جارو خوندید نظرم بدید دیگه. بازم میگم دوستتون دارم وووووووو منتظر نظرای خیلی قشنگتون میمونم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|

يادته يه روز بهم گفتي: هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكات و ببينه و بهت بخنده !!!.... گفتم: اگه بارون نباره چي؟؟؟ برگشتي و گفتي: اگه چشماي قشنگ تو بباره ؛ آسمون هم گريش مي گيره!!! گفتم: يه خواهش ازت دارم! وقتي كه آسمون چشمام مي خواد ببارهّ، مي شه تنهام نذاري !! گفتي: به چشم!! ........ اما حالا ... امروز دارم گريه مي كنم ولي آسمون نمي باره!!!! تو هم اون دور ايستادي و بهم مي خندي.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|

سلام بچه ها امروز خیلی خوشحالم.هم نظراتون قشنگ بود.
هم اینکه وبلاگ خودم خیلی قشنگه.وقتی میبینیم از مطالبم خوشتون اومده کلی خوشحال میشم. البته چون تازه اول کاره خوشحال میشم. ولی فکر نکنم.کلا وبلاگ با نظرای بقیه زندست. دوستتون دارم و منتظر بقیه ی نظرای قشنگتون میمونم. ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط صدف دریا
|

ببین اندام تنهاییم را که در لحظه های خاکستری در انتظار طلوع خورشيد است. نمیدانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب میبارد... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم مینشیند و چشمانم را نوازش مي دهد. تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم سکوت را نوازش میدهند و جای خالی آدم های شب نشین را با نگاهي معصومانه پر مي کنند.



+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|

سنگ در برکه می اندازم و میپندارم با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد. کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را میشود از حافظه ی آب گرفت؟!
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|

بازم سلام.
امیدوارم ایندفعه از مطالب و عکسام خوشتون اومده باشه.
آخه اگه نظر ندید من نمیفهمم خوشتون اومده یا نه![]()
نظر یااااااااااااااااااااااادتون نره![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط صدف دریا
|


گفتمش دل میخری؟
پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود.

دل ز دستش زیر پا افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط صدف دریا
|

جاده ی خوشبختی در دست تعمیره.دور بزن!برگرد!این اسمش تقدیره!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط صدف دریا
|

آدمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک ساده نشی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط صدف دریا
|

اینم اولین عکس وبلاگمه. حالا اینو بشینید هی نگاه کنید تا مطالبو عکسای قشنگتری و براتون بزارم. حالا اگرم زشت بود زیاد گیر ندید تازه اول کاره.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|

سلام بچه ها .این وبلاگ رو تازه ساختم و دوست دارم با نظرای قشنگتون این وبلاگو زنده کنید.
امیدوارم با مطالب این وبلاگ بتونم بیشترتونو راضی نگه داشته باشم.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|
