تبليغاتX
سکوت پرصدا

قالب پرشین بلاگ


سکوت پرصدا
دل نوشته های من
در خیابات تلو تلو میخورد و راه میرفت

یک جورایی به هر کس میرسید برخورد میکرد و جلو میرفت

عصبانی شدم,رفتم چیزی بگویم که یک نفر اشاره کرد چشمش نابیناست

چه قدر دلم سوخت,آخر نمیدید که دارد اشتباه میرود.

روزهای بعدتر هم دیدمش راهش را یاد گرفته بود.

ایندفعه با صلابت راه میرفت, عصایی هم دستش بود.

فقط چشمش نمیدید.حسش ولی قویتر شده بود.

و من میشناسم کسانی را که چشم سرشان قویست.

اوایل با صلابت راه میرفتند...

کم کم تل تلو خوران و بعد ها کلا راهشان کج شد.

باز هم چشم سرشان قوی بود

ولی چشم دلشان روز به روز کم سوتر میشد...

نور را تشخیص نمیدادند.با تاریکی انس گرفته بودند.

به نور خورشید ولایت که چشم هر بینایی را میزند پشت کردند

 و راهی جاده ی تاریک و نمور بی بصیرتی شدند.

ولی باز هم چشم سرشان خوب خوب میدید.

سیاهی را میدید.

ظلم را میدید.

زور گو را میدید.

فتنه گر را میدید.

ولی حرف از نور که به میان می آمد دنبال عینکشان میگشتند.

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 9:23 قبل از ظهر ] [ س.ف.ح ]
به کربلا که مینگری به عاشورایش.حسی درون خود احساس میکنی.حس بودن این همه سر مشق و ننوشتن آن.نمیدانم حس تو هم همین است یا نه ولی احساس من بدجوری با من یکی به دو میکند که آخر تا کی؟!

 دلم از آن گرفته که سالهاست محرم که میشود سیاه پوش عزای حسین"علیه السلام" میشوم و هنوز که هنوزه همانم که بودم. 

محرم هرسال برای صبر و مقاومت زینب"سلام الله علیها" به سینه میزنم و باز هم سال هاست جرات آن را در خود نمیبینم که تا حد توانم و تا حد جانم از دین و از ولایت,دفاع کنم.

سالها عطش حسین"علیه السلام",عطش یارانش را به زبان آوردم و هنوز با معنای واقعی صبر بیگانه ام و به هر بن بستی که میرسم طوری بیقراری میکنم که انگار مشکلی بزرگتر از مشکل من نیست.

هرسال میخوانم "یا لیتنا کنا معک یا حسین" و نمیدانم که هنوز هم ادامه دارد فریاد غریبانه ی "هل من ناصر ینصرنی" آری به والله ادامه دارد...

 انگار یادمان رفته کسی هم هنوز هست که یار میطلبد و به گلوی شش ماهه قسم یاری بقیة الله همان دادن دست یاری به ثارالله است.هنوز هم حسین"علیه السلام" منتظر یار است, یاری که به فریاد فرزند غریبش برسد و تا حد جان از امام زمان و نائبش دفاع کند...

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 8:47 قبل از ظهر ] [ س.ف.ح ]
- اوه چه قاب خوشکلی!

رد نگاه پسرک رو که گرفتم٬نگاهم روی دخترکی متوقف شد. یا نه بهتره بگم میخکوب شد.راست میگفت با قاب عکس مو نمیزد.البته از نوع "تابلوش".غلظت آرایشش در لحظه ی اول بدجوری تو ذوق بیننده میزد.وضع لباس پوشیدنش رو هم که بهتره بی خیال شیم چون میترسم حق مطلب رو نشه با کلمات ادا کنم.همین بس که بگم دلم برای دکمه های مانتوش بدجوری سوخته بود که با تقلا و هر جون کندنی بود خودشون رو نگه داشته بودن تا از مانتو جدا نشن.مطمئنم اگه زبون داشتن هرچی فحش دنیا بود نثار صاحب مانتو میکردن که آخه آدم عاقل فکر کردی هنوز بچه ای که همچین مانتویی پوشیدی؟ آخی چه دکمه های ساده ای.کجای کارید؟ دوره و زمونه عوض شده.الان هرچی لباس کوچیکتر و تنگ تر٬ فرهنگ و تمدن بیشتر.

نیاز جامعه هم همینو میطلبه دیگه.نمیدونم بعضیها چه اصراری دارن که بگن جامعه همون جامعست و آدما هم همون آدما... من فکر میکنم خدا وقتی از حجاب میگفته تو نظرش امروزه رو فاکتور کرده!!!یا اصلا شاید هم بریم تو قرآن بگردیم یه علامتی چیزی پیدا کنیم کنار آیه های حجاب که تو پاورقیش نوشته شده باشه غیر از قرن ۲۱ به بالا.

دخترا هم که دیگه هیچ کدوم اون جاذبه ی قبل رو ندارن٬پسرا هم بزنم به تخته یکی از یکی سر به زیر تر و با کمالات تر.نه زبونم لال دختری به قصد خودنمایی در منظر عموم خارج میشه نه پسری چشمش دنبال دختره مردمه.همه هم خوش و خرمیم و کلا همه جا امن و امان.

دیگه مشکل کجاست؟؟؟

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 10:41 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]

گفت هر مشکلی داری با من,اگه دلخوری اگه دلت گرفته,اگه غصه ی عالم تو دلته,همه و همه با من.واقعا هم همین طور بود همیشه غصمو میخورد,به درد دلام گوش می داد,حتی مشکلای مادیمم حل میکرد و همیشه برام هدیه می اورد.خلاصه حسابی شرمندم میکرد.

اما اگه بخوام از خودم بگم شرمنده تر میشم.اونقدر با من مهربونی کرد که پررو شدم.دیگه عادت  کرده بودم به خوبیاش.اگه یک روز احساس میکردم که به خواسته هام اهمیت نمیده فوری عصبی میشدم و میگفتم "چرا؟" با این که برام توضیح داده بود که بعضی از خواسته ها به ضررمه و عمدا انجامش نمیده ولی چون بر خلاف میلم بود کلی غر میزدم و اعتراض میکردم.ولی باز اون مهربونیای خودشو داشت و همیشه صلاح من رو توی کارا میدید.

یادم میاد چندتا خواسته ازم داشت که اون هم برای خودش نبود.گفته بود که به نفع خودمه و کلی هم هدیه در ازای انجامش برام آماده کرده بود.ولی باز اونقدر برای انجامش بی حوصلگی به خرج میدادم که نگو,حتی از بعضی از کارها هم به بهانه های ریز و درشت فرار میکردم و یک ریز غر میزدم که آخه فلسفه ی این کارها چیه؟چی میشه اگه انجامش ندم؟با این حال صبری داشت وصف ناپذیر.عذرخواهی های من رو زود قبول میکرد و همیشه کنارم بود.

ولی تا آخر که نمیشه اینطوری موند. میترسم از روزی که بدعادت بشم.عادت کنم به اینکه کارهامو انجام ندم وبعدش هم یک عذرخواهی خشک و ساده.

و از اون بدتر میترسم روزی بیاد که مهلتم تموم بشه و نتونم عذرخواهی کنم وکارهای نکردمو جبران کنم.

[ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 6:2 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]

میون این همه چراغونی ها, آذین بستن شهر و پخش کردن شربت و شیرینی و کلی خوشحالی برای آماده کردن ظاهر شهر برای استقبال از  قدوم پربرکت یوسف زهرا (ارواحنا فداه)؛ عجیب دلم گرفته از نا آماده بودن دلامون.

دلم گرفته از این همه سیاهی دل و بیتفاوتی ها,از این همه عهد شکنی و نیمه کار گذاشتن اون همه قول هایی که دادیم و بعد چه راحت فراموششون کردیم.

شرمندم برا اون لحظه هایی که وقتی برای چند دقیقه به خودم می اومدم کلی با خودم و خدای خودم قول و قرار میذاشتم که میخوام اینی نباشم که بودم.میخوام کارام باعث خوشحالیه دل آقا باشه و بشم منتظری که وقتی میگه "اللهم عجل لولیک الفرج" شرم اینکه نمیدونه داره این دعا رو از ته دلش میگه یا نه, کل وجودش رو پر نکنه.چه قدر واسه نمازهام نقشه میکشیدم که دیگه از امروز نمازهام میشه اول وقت.خواسته هام میشه فقط خواسته هایی که نتیجه اخروی داشته باشه و خلاصه بشم آدمی که تا حدودی بشه روش حساب کرد.

ولی حالا چی آقاجون؟!!!! حالا کجاست اون قول و قرارایی که گذاشتم و پاش نایستادم؟ حرفایی که زدم و راحت فراموششون کردم؟!!!!بخدا که باید بمیرم از شرم اینکه دل شما به درد میاد از کارهای ما به اصطلاح شیعه.مایی که میشنویم منتظر واقعی خود شمایید و چشم به راه"313" یار, ولی دریغ از یک ذره تغییر.

آقاجونم! یوسف زهرا!!!دلم شکسته از بعضی آدما,کسایی که برخلاف شهر چراغونی شدشون اصلا آماده نیستن...آدمایی که برا خاطر پول به خودشون هم رحم نمیکنن و حاضرن هر کاری بکنن,کسایی که راحت خود فروشی میکنن و این راه هم شده کسب درآمدشون,آدمهای به خیال خودشون با فرهنگی که با ساختن فیلماشون کلی از جوونهارو از راه به در میکنن و لباسهای دخترای شخصیت فیلماشون از دخترونه بودن در اومده و...دخترهایی که با عریان کردن خودشون به کل انسان بودن رو از خودشون دور کردن,دانشگاه ها هم که باید مکانی باشه واسه درس خوندن ولی شکل و شمایل برخی دانشجوهاش که به مهمونی که نه عروسی بیشتر شبیهه تا یک مکانی برای طلب علم,ولی یوسف زهرا نا گفته نمونه که میون این آدما, کلی گلهای ناشناخته شده و شناخته شده ای هم هست که اگه نبودن این باغ به کل میپژمرد.دعا کنید آقاجونم برای زیاد شدن گلهای این باغ.

دعا کنید برامون مثل همیشه که میکردید.مثل همیشه که برا هدایت امتتون اشک میریختید.حالا هم قسمتون میدم به جوون با غیرت کربلا.کسی که شبیه ترین خلق به پیامبر بود.به نجیب بودنش قسمتون میدم دعا کنید ایندفعه,امسال قرارامون از یادمون نره,اگه حرفی بزنیم تا آخرش سر حرفمون باشیم و دوباره دلتونو از کارامون به درد نیاریم.

آقای من دعا کنید تا آخرین لحظه ی عمرمون مطیع نائبتون باشیم که مثل کوه, تا آخر پشتمون ایستاده و دلمون گرمه به بودنش.در پناه خودتون حفظ کنید این سکاندار انقلابمون رو...

[ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ] [ 12:36 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]

در میان ظلمت شب و سیاهی لکه های ننگ روزگار,همچون اولین تابش اشعه ی خورشید ,نه حتی درخشان تر از آن تابیدی و چون سخاوت آسمان پر ابر, بر مردم سرزمین در خواب فرو رفته باریدی...

امام من!

چگونه یادت کنم؟ با کدامین الفاظ قدردان خوبیهای بی اندازه ات باشم؟ که روح بزرگت در قلم ناچیز من نمیگنجد.

در هیاهوی ظلم و شکنجه های بی حد و اندازه در زندان های مخوف ساواک و فساد بسیار ناشی از حکومت نحس شاهنشاه,همچون فرشته ای قد علم کردی و شعار "اسلام در خطر است" را با فریادت به گوش جهانیان رساندی.

امام من!

جراتت در مقابل استکبار جهانی را چگونه برخی کوردلان نادیده میگیرند؟ که همین خصوصیت عجب آورت باعث تضعیف پایه های حکومت استکباری میشد.و چه تلاش ها و کوشش ها و تدابیری به عمل می آمد تا ذره ای و فقط ذره ای به روح آسمانیت تزلزل ایجاد کنند.و کار پوچ و نا سرانجام آنها کجا وایمان راسخت کجا؟؟؟؟؟؟که همین ایمانت به خدای عزوجل بود که همیشه نقشه های به ظاهر بزرگ و پیچیده شان را نقش بر آب میکرد.و همین نمازت که تا آخرین لحظه ی عمرت آن را با تمام حضور و خشوع میخواندی ,رعشه بر پیکره ی حکومتهای طاغوتی زمان می انداخت.

تو نیز رفتی... و با رحلتت غمی جانگداز,میلیونها عزادار را سیاه پوش رفتنت کرد.و شکوه آن روز حزن آور که انبوهی ازعشاق, پیکرمطهرت را دست به دست به خانه ی ابدیت میرساندند,هنوز که هنوزه حسی غریب در جان آدم می اندازد.

امام من!

امروز دوباره با تو میخواهم تجدید بیعت کنم و بگویم که تا آخرین لحظه ی عمرم, راهت ,کلامت و هدفت را فراموش نخواهم کرد و مطیع جانشین برحقت,رهبر امروز انقلاب, خواهم بود..."انشاالله"

 روحت شاد و یادت گرامی...

[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 3:45 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]
 

حجاب مانعی در مقابل سیاست عرضه و هرزه شدن زن.

                                                                        "مقام معظم رهبری"

در مقابل نگاه های پر ز هوس, چه راحت کلمه ی آزادی را فدای عریان ساختن خود کردی.

نمیدانم به دنبال چه هستی؟

حجاب ، این مانع سرسخت نابودیت را با فریادت محکوم به محدودیت کردی, روز به روز برهنه تر شدی,

با حیوانات انسان نما همراه شدی,در ظاهر به خود میرسیدی تا در مقابل نگاه های نا مهربان به چشم بیایی

و در واقع چه راحت از خودت کم کردی...

بدون اینکه به خودت فکر کنی از خودت گذشتی و بال پروازت را به دره ی سقوط انداختی.

ذره ذره کثیفی, جایگزین پاکیزگی فطرتت شد. شخصیت محکمت که میتوانست مشتی بر دهن حیوانات هوسباز باشد,جریحه دار شد.

و زندگی سالم و بی خدشه ات,فدای آرمانهای دروغینت شد.

و من باز هم نفهمیدم...تو به دنبال چه میگشتی؟!!!!!!

کاش به جای اینکه دنبال آزادی دروغین بودی کمی هم اینطرف تر به دنبال آزادی حقیقی میگشتی...

و باور کن میتوانستی با حجاب, به این خواسته دست یابی.

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 0:59 قبل از ظهر ] [ س.ف.ح ]

وقتی دستان لرزان هنگام قنوتت را دیدم،شرمنده ی خدایم شدم که هم بنده ای چون تو دارد و هم من...

 

مگر میشود سر هر سلام نماز اشک ریخت؟ مگر میشود آنقدر متواضع بود که هنگام خواندن نماز از زمین کنده شد و به اوج عروج رسید؟

مگر میشود هر روز و هر روز بغض خالصانه،گلویت را بفشارد و فریاد گلویت "خدایا العفو" باشد؟ یعنی میشود اینقدر پاک بود و با زمینیان بود؟

در زمین زندگی کنی و نگاهت همیشه آسمانی باشد؟

آری میشود

همه ی اینها ذره ای از خوبیهای غیر قابل وصف روح بزرگ مردیست که تا دو سال پیش کنارمان بود.زیر همین آسمان.

و حالا دیگر نیست و هنوز هم باید در غم از دست دادنش در ماتم و عزا باشیم و نیستیم... اصلا برایمان چه فرقی میکند که باشد یا نباشد؟

مگر وقتی بود چقدر از وجود نازنینش استفاده کردیم؟ ذره ای از اسرار ارتباطی بین این مرد افلاکی و خدایش سردرآوردیم که بخواهیم درس بگیریم؟

و وای بر من و همچون منی که آدمهای این چنین زیبا هستند و میروند و ما هم هستیم .

و چه غافلیم از راه های رفاقت با خدا...

کاش ما هم نمازمان فرصتی برای خلوت کردن و عشق بازی با خدا بود...

 

روحت شاد ای کوه تواضع...

[ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ] [ 11:32 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]
 

  ای آسمان مدینه! ببار امشب،تو نیز با چشمان علی«ع» همراه شو تا یتیمان زهرا اشکهای غریبانه ی بابا را نبینند.

  ای آسمان غمزده ی مدینه !تو شاهد وداع مولا از صدیقه ی کبرایی، پس ببار، ببار تا اشکهایت نوازشی بر گونه های طفلان بی مادر باشند.

  ای خاک سرد زمین مدینه! خوشا به حالت امشب زهرای مرضیه«س» میهمان توست،چه کرده ای که پیکر مطهر دخت پیمبر را به دست تو سپرده اند؟! و تو قول داده ای... قول سکوتی چندین ساله تا پنهان بمانی و هنوز که هنوزه همان زمین سردی و پیکر زهرا«س» میهمان تو...خوشا به حالت...

  ای چاه! ای یار روزهای تنهایی فاتح خیبر، تو نیز چه کرده ای  که لایق شنیدن ناگفته های نهفته در سینه ی حیدر شدی؟ و چه خوب که تاب آوردی،شنیدی و ماندی پابرچا تا باز هم شنونده ی دردهای بی شمارَش باشی و خون بگریی با ناله های شبانه ی مولا.

 و تو ای مدینه...هنوز هم بوی غربت میدهی ...

[ جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 1:28 قبل از ظهر ] [ س.ف.ح ]
 

خدارو شکر که همیشه در موقعیت هایی که دلامون تو التهاب بین سکوت و فریاد قرار میگیره،رهبر بصیر و فرزانمون با سخنان همیشه پر مهرو مؤثرش چون طبیبی حاذق، روح و قلبمون رو تسکین میده؛ حالا میخواد این تجویز دعوت به سکوت باشه یا فریاد.

 

و حالا امروز رهبر عزیزمون مارو دعوت کرده به آرامش و داشتن اتحاد و صد البته که

وظیفه ی شرعی ماست،سخنان ایشان را آویزه ی گوشمون کنیم و هرچه حرف اضافی تو دلامونه غلاف کنیم. که...

 

«لا تری الجاهلَ الّا مُفرِطاً اَو مُفَرَّطا»

 

ولی از خدا چندتا خواسته دارم که جز به دست قدرتمنش حل نمیشه...

 

خدایا! دلای ما رو اونقدر لبریز از عشق به رهبرمون کن که وقتی سخنی از ایشان میشنویم اگه خلاف میلمون باشه به راحتی قبول کنیم و البته انجامش بدیم.

 

خدایا! دلای مسئولامونو پر کن از عشق به ولایت و انقلاب چوِن اگه دل مسئولی خالی از این عشق باشه مطمئناً دیگه جایی در دلهای ما نخواهد داشت...

[ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 4:42 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]

وقتي رسيدم جمله ي روي در توجهمو جلب كرد: "اگر مهمان این محفل پر نور شدی....صحبت ازغیر مکن,کذب مگو,ریا مکن"

با تعجب وارد شدم و از یه راهروی بلند گذشتم٬ بازم یه در دیگه بود, و یک نوشته ی دیگه٬ آره یه بیت بود:" تشنگی با همه ی سختی و سوزش زیباست \ چون که ذکر دو لب تشنه تب کرب و بلاست" 

تشنگی!!! اینجا مگه ربطش با تشنگی چیه؟

در و باز کردم.عجب جمعیتی!چقدر آدم جمع شده بودن.با بهت فقط نگاه کردم.چرا این همه جمعیت این جا جمع شدن؟مگه قراره تو این مهمونی چه اتفاق مهمی بیفته که لازمه این همه آدم حضور داشته باشن؟

وقتی از چند نفر پرسیدم و فهمیدم موضوع از چه قراره اولش پشیمون شدم که اومدم.آخه این دیگه چه مهمونییه؟ روزای اول یکم سخت بود ولی روزا که میگذشت یکم از سختیاشم کم میشد.

روزایی اومدن و و رفتن که کم کم داشتم جواب سوالامو میگرفتم جوابایی که تاثیر زیادی تو زندگیم داشت.جوابایی که هرکدومش باعث میشد من شرمنده تر بشم از اون فکرایی که روزای اول میکردم.وقتی فهمیدم توی این ساعتایی که داره صبرو ارادمون آزمایش میشه و حتی ساعتهای غیر از اون,قراره نفسهامون که بی اراده کشیده میشه,تسبیح وخوابمون که کار هر روز و شبمونه عبادت به حساب بیاد و عملمون پذیرفته و دعامون مورد اجابت قرار بگیره.از صاحب این ساعتای تکرار نشدنی با تمام وجود خواستم که بتونم ذره ای قدر این لحظه هارو بدونم و بتونم با این توان ناچیزم حداکثر استفادمو از این روزا بکنم.ولی باز میدونم که هر کاریم بکنم در واقع هیچ کاری نکردم.

یه روز از روزا انگار خبر مهمی اورده بودن.همه از یه اتفاق بزرگ حرف میزدن همهمه ی زیادی به پا شده بود.حرف از زندانی کردن چند نفر بود.از کسایی که پیشم بودن پرسیدم چه خبر شده؟ با خوشحالی جواب دادن بزرگترین دشمنامون "شیاطین"رو اسیر قل و زنجیر کردند و درهای دوزخ رو هم بستند.و گفتند درهای بهشت رو هم باز کردند.عجیب این خبر فکرمو مشغول کرد.آخه واقعا مگه ارزش این مهمونی چقدر بالاست؟مگه ما داریم چه کار بزرگی انجام میدیم؟گرسنگی و تشنگی چند ساعته مگه چقدر سخته که مستحقه این همه پاداشته؟

خیلی خوشحال بودم از اینکه به این مهمونی اومدم.از اینکه خدا منو به مهمونیه خودش دعوت کرده.میترسیدم از اینکه نکنه این آخرین باری باشه که به این مهمونی میام.نکنه دیگه هیچ وقت نتونم این روزای قشنگو تجربه کنم.

کم کم داشتیم به شبای مهمی نزدیک میشدیم.شبای سرنوشت سازی که مقدرات الهی در آن تعیین میشه.همه داشتن خودشونو آماده میکردن.دنبال کاسه های گداییشون بودن تا وقتی رو به آسمون بلند کنن با امید پر بودنش دستاشونو پایین بیارن.همه حاضر بودن.کسایی که مشکلات زیادی داشتن,مادرایی که بچه نداشتن و حسرت داشتن بچه غم بزرگی رو دلشون گذاشته بود,کسایی که مریض رو تخت بیمارستان داشتن و همه با به سر گذاشتن قرآنی که در شب قدر نازل شده خدارو قسم میدادن به چهارده گل هستی که حاجتاشون روا شه.خدارو قسم میدادن به صاحب این شبا که دل شکستشون ترمیم بشه.اسم صاحب این شبا که اومد دلم لرزید.مگه میشه صاحب این شبا که دست نوازش بر سر یتیما میکشید,حالا دلی رو نا امید برگردونه؟مگه میشه صاحب این شبا شهید محراب باشه و مریض دارا بی حاجت برگردند؟مگه میشه صاحب این شبا "علی" باشه ودرد دل شکسته ها بی جواب بمونه؟

دلم گرفته بود.از این همه سیاهی دل,از این همه غوطه ور شدن توی گناه.صاحب این شب و قسم دادم به قرآن روی سرم که آقا جون بدجوری محتاج کمکم.آقا جون گناه زیاد مارو ازخدا دور کرده.سیاهیای دلمون صاحب زمانمونو ازمون گرفته.تو دلامونو پاک کن,تو مارو پیش صاحب عصرمون رو سفید کن آقا جون!

به غروب ماه خدا نزدیک میشدیم,غروب ماهی که روزهاش برترین روزها,شبهاش برترین شبها و ساعتهاش برترین ساعتهاست.ماهی که عجیب ترین و بهترین مهمونی از طرف خدا برای بنده هاش برگزار میشه.یعنی غروب ماه رمضان.

[ جمعه بیست و نهم مرداد 1389 ] [ 7:32 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]

نمیدانم عرضه کردن مویی که برخی و متأسفانه بیشتر دختران کشورمان خود را وقف مرتب کردن آن در مقابل نگاه های هرزه ی برخی از آدمهای ناپاک میکنند چه لذت و احساس خوشی دارد؟ نمیدانم آرایش صورتی که وقتی بی آرایش است چه قدر قشنگتر و معصومتر جلوه میکند چه سود و منفعتی دارد؟

آیا این دختران عزیز به چه می اندیشند و با چه کسی سر لج دارند که اینگونه دنیا را خریده و آخرت خود را ارزان می فروشند؟  آیا با این کار باعث عذاب چه کسی غیر از خود در آن دنیا میشوند؟

برخی دل پری از پسران خیابان دارند و جوابشان به اینگونه سوالات این است که "ما کار خود را میکنیم،آنها نگاه نکنند" و یا برخی ، از دختران با حجاب دل خوشی ندارند و دوست ندارند که خود را مثل آنها ببینند. و برخی هم کلا از اینکه خود را مستلزم چیزی بدانند و یا نصیحت بشنوند بیزارند به این خاطر آزادی دروغین را حق خود دانسته و به هر شکل و نحوی که دلشان بخواهد بیرون می روند. کسان دیگری هم هستند که جزء این سه گروه نیستند و از روی عادت جزئی از موی سر خود را بیرون میگذارند که البته فرق چندانی در ظاهر مسأله ندارد.

ولی واقعا لحظه ای را بیندیشید که ما چرا وارد این دنیا شده ایم و زندگی میکنیم ؟

غیر از این است که وارد دنیایی پر از امتحانات شده ایم تا سنجیده شویم و در آخر نتیجه ی کارهایمان را ببینیم؟پس چرا اصل را فراموش کرده ایم و مشغول خوشیهای بیهوده و پر ضرر دنیا شده ایم؟ چرا با شاد کردن برخی پسران گرگ صفت خیابان که از دیدن چند عروسک ویترین خیابانی به ذوق آمده اند باعث شکستن دل امام زمان شویم؟و خون به دل حضرت زهرا «سلام الله علیها» بکنیم؟

دوست عزیز لحظه­ای را تأمل کن! که (فکر کردن در مدت زمانی کم بهتر است از عبادتی دراز مدت)1

 با خود بیندیش ارزش این کار چیست؟ چه لذتی دارد؟ چه سودی به خود میرسانی وقتی هم خود گناه میکنی ، هم دیگران را به گناه می اندازی و در آخر هم عملی بس ناراحت کننده را در دفتر اعمالت به ثبت میرسانی و پشیمانی هم دیگر هیچ سودی ندارد.

پس چرا از الان شروع نمیکنی وقتی میدانی ناگریز از مرگ هستی و روزی همه خانه­ی ابدیمان چند وجب خاک می­شود .

تو امروز میتوانی با اعمالت آن چند وجب خاک را به هزاران هزار باغ پر گل تبدیل کنی و با رضایت خدا مشکلات ناشی از نافرمانی خدا را در زندگیت کم کنی.

 


تصنیف غررالحکم/57

[ جمعه یازدهم تیر 1389 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]
در دل بسیاری از ما انسانها احساس وحشتناکی نسبت به مرگ وجود دارد.در حین سخن از مرگ سعی می کنیم بحث مثلا بهتر و شیرین تری را جایگزین این سخن کنیم.تصور مرگ برایمان بسیار تلخ و رعب آور است و همیشه از اندیشیدن در مورد اینکه روزی ما هم مزه ی مرگ را می چشیم پرهیز میکنیم.

آیا از شنیدن موضوع مرگ با خود چه می اندیشیم و در مقابل نگاهمان چه تجسم می کنیم که ما را اینگونه می هراساند؟

برای ما بحث در مورد خوشیهای موقت و اندک دنیا لذت آور است و از دست یابی به هرگونه امکانات بهتر خود را در اوج خوشبختی  میبینیم و ترک دنیا و این خوشیهای موقتش برای ما بسیار حزن آور است.

اگر ازآتش جهنم و عذاب برزخ گریزانیم پس چرا هیچ پیشرفت مثبتی در اعمالمان دیده نمیشود؟

دنبال راه هایی هستیم که به امکانات رفاهی بیشتری در این دنیا دست یابیم.ولی آیا چقدر دنبال راه هایی بوده ایم تا آن دنیا را برای خود زیبا و مجهز کنیم؟ در حالی که با کوچکترین و آسانترین عمل نیکی چه نعمتهایی که برایمان در آن دنیا ثبت نمیشود.( با گفتن ذکر بسم الله الرحمن الرحیم کاخ هایی از یاقوت سرخ برای ما مهیا میشود.1 و به ازای هر حرف آن چهار هزار حسنه برایمان نوشته و چهار هزار گناه از ما پاک و چهار هزار درجه ما را بالا میبرد.2 )

با اینکه میدانیم خوشیهای آن دنیا پایدار و غیر قابل مقایسه با این دنیاست افسوس که سعی خود را جهت امور موقتی این دنیا میکنیم.و باز از سخن در مورد مرگی که میتواند ما را به بهترین و زیباترین و مجهزترین جاها ببرد گریزانیم.


۱:(مدینة المعاجز,ج2,ص366)

2:بحارالانوار,ج 92,ص258)

[ دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 ] [ 10:15 قبل از ظهر ] [ س.ف.ح ]
ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه
آفتاب صورتت خورشید فردای همه

ای دل دریایی‌ات کشتی نشینان را امید
وی نگاه روشنت فانوس دریای همه

ای بیان دلنشینت بارش باران نور
وی کلام آتشینت آتش نای همه

خنده‌های گاه‌گاهت خنده خورشید صبح
شعله لرزان آهت شمع شبهای همه

قامتت نخل بلند گلشن آزادگی
سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه

گر کسی از من نشانی از تو جوید،گویمش
خانه‌ای در کوچه باغ دل، پذیرای همه

لاله زار عشق یکدم بی گل رویت مباد
ای گل رویت بهار عالم آرای همه

شعر از غلامعلی حداد عادل در وصف رهبر فرزانه انقلاب اسلامی
[ چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ] [ 10:8 قبل از ظهر ] [ س.ف.ح ]

چفیه یعنی در ولایت حل شدن

نقشه ی روبه دلان مختل شدن

چفیه ای از چفیه ها جا مانده است

روی دوش شیر تنها مانده است

چفیه ها را پر کنید از اعتبار

پر کنید از عشق رهبر کوله بار

کوله بار بی محبت بار نیست

چفیه ی تنها خم اسرار نیست

چفیه یعنی کنج سنگر سوختن

در خط زیبای رهبر سوختن

چفیه یعنی عصر زیبای علی

بوسه باران کردن پای علی

چفیه ها باید ولایت جو شوند

وقت شب سجاده ای خوشبو شوند

بی علی رویان اسیر ماتمند

بی ولایت زادگان محو غمند

                                    مجموعه اشعار دفاع مقدس(1)

                                        شاعرمحسن صالحی حاجی آبادی               

[ سه شنبه بیستم بهمن 1388 ] [ 9:49 قبل از ظهر ] [ س.ف.ح ]

آینه،پیرتر شدی انگار

می چکد قطره قطره آه از تو

کوفه کوفه جفا جفا از من

غربت و نخل و اشک و چاه از تو

 

چند وقتیست خوب معلوم است

با غم و غصه ها هم آغوشی

جان تو بر لب است آقا جان

باز هم جام زهر می نوشی؟

 

 

خون جگر می شود دلت آقا

بس که داغ گله به لب داری

نیمه شب ها از این همه غربت

مثل ابر بهار می باری

 

 

هر زمانی که جمکران رفتی

طفل اندوه را بغل کردی

وسعت ماتمت چه حد بوده است؟

اشک ها را به خون بدل کردی

 

 

ابر فتنه مدام می بارد

برخی از نخبگان چه بی دردند

روزه های سکوت می گیرند

آه،آقا تو را رها کردند



بارها راه را نشان دادی

از خطر های این زمان گفتی

تا که باطل به حق نیامیزد

از بصیرت برایشان گفتی


 

گوشهاشان پر از نصیحت هاست

"جاده ی پیش رو خطر ساز است

به صف انقلاب برگردید

راه توبه برایتان باز است

 

 

خواب غفلت بس است،برخیزید

آرزوهای خام بر باد است

چه کنم عده ای نمی بینند

جنگ نرمی به راه افتاده است"

 

 

تا که لب تر کنی به پا خیزیم

زیر خاکستر آتشیم آقا

رو به دشمن به كف كمان گيريم

آخر از نسل آرشیم آقا

 

 

پیش چشم همیشه یعقوبم

یوسف اشک تو به چاه افتاد

ما نمردیم دشمنت گوید

عاقبت،رهبر از نگاه افتاد

 

 

در کنار فرات چشمانت

شرح غمهات،مو به مو دادی

مثل عباس شاهدیم آقا

دست دادی و آبرو دادی

 

 

سبز،قرمز،سفید در یک صف

پرچم خوش سه رنگ ایرانند

کوری چشم دشمنان با هم

نغمه اتحاد می خوانند



خون دل خورد طبع محزونم

غیرت واژه ها به جوش آمد

تا دوباره حسین تنها شد

آه هل من معین به گوش آمد...

 شعر از سید مسیح شاه چراغی 

[ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ] [ 9:58 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]

ز چشم بسته هلا مُهر خواب بردارید

به دفع فتنه، قدم با شتاب بردارید

سپاه تفرقه بر طبل اتحاد زده است

ز پیش چشم جهان­بین حجاب بردارید

به نور بینش خورشید رهبری آنک

ز چهره­های منافق نقاب بردارید

گذار ما به بیابان شور خواهد بود

هلا ز چشمه­ی ایثار آب بردارید

در این مراجعه با درد و داغ هم­سفریم

به قدر تنگ کفایت شراب بردارید

براستی که در این استقامت خونین

مباد یک سر مو پیچ و تاب بردارید

به پشتوانه­ی تعقیب تا شناسایی

چراغ شب شکن آفتاب بردارید

بس است لحظه شماری به نام عدل علی

نقاب ز رخ روز حساب بردارید

ز چشم اگر نستانید خواب را فردا

سر بریده ز بالین خواب بردارید

شعر از قادر طهماسبی ـ فرید، به نقل از نشریه راه، شماره­ی 43

 

 

[ دوشنبه پنجم بهمن 1388 ] [ 7:16 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی، همه ساعت ها، ثانیه ها

از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند.

[ سه شنبه دهم آذر 1388 ] [ 8:37 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]

بسمه تعالی

جناب آقای .......... ، رئیس کل اداره .......... سلام علیکم.

با احترام، عرض می­کنم: از آنجا که اینجانب علاقه­ی خاصی به معاون اولتان دارم، خواهش می­کنم که لطف و عنایت سرشار و پیوسته­ای به ایشان داشته باشید و امکانات و اختیارات بسیاری در اختیار او قرار دهید.

با تشکر، مشهدی صفر، آبدارچی

این نامه­ی اداری را که می­بینید، نامه­ای است که مسئول دبیرخانه­ی یکی از اداره­های مریخ، به من نشان داد. پس از این که نامه را خواندم، او ادامه داد: واکنش رئیس اداره و معاون اولش نیز بسیار دیدنی بود. آنها با احترام و قدردانی بسیاری با این نامه برخورد کردند و هم رئیس و هم معاون او از آبدارچی خیلی تشکر کردند.

از این جالب­تر این که این آقا به من خبر داد که چنین نامه­هایی بین همه­ی کارمندان، در اداره­ی ما کاملا مرسوم و متداول است و دبیرخانه از چنین نامه­هایی پر است!

از او پرسیدم، چرا چنین فضایی در اداره­تان درست شده است؟

گفت: تا کارمندان اداره احساس حقارت نکنند و شخصیت بزرگی داشته باشند.

بعد با کلی پز و افاده رو به من کرد و پرسید: تو زمین شما، آدم­های پایین دستی می­توانند از این کارها بکنند؟

گفتم: بله می توانند. اتفاقا یکی از این نامه­ها تو جیبم هست. بفرمایید.

نامه را از دستم گرفت و خواند: اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعة وفی کل ساعة ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتعه فیها طویلا.

                                                                                                        www.cheshmekhoda.blogfa.com                                                                                                            

[ سه شنبه سوم آذر 1388 ] [ 9:26 بعد از ظهر ] [ س.ف.ح ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خدایا تا ظهور دولت یار

گل پیغمبر ما را نگهدار...
امکانات وب