ببین اندام تنهاییم را که در لحظه های خاکستری در انتظار طلوع خورشيد است. نمیدانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب میبارد... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم مینشیند و چشمانم را نوازش مي دهد. تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم سکوت را نوازش میدهند و جای خالی آدم های شب نشین را با نگاهي معصومانه پر مي کنند.



+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط صدف دریا
|
